روشهاي موفقيت:


1. توصیه دوستانه: زيباترين قلب


روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي‌كرد كه زيباترين قلب را درتمام آن منطقه دارد. جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.


مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.


ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست.


مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پيرمرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود.  قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه در آن ديده مي‌شد.


در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پيرمرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟


مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش است.


پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند.


گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام.


اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟


مرد جوان بي‌هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پيرمرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد پيرمرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت.


مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،  اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.


2. توصیه دوستانه: خوشبختي و موفقيت


هيچ چيز واقعا به پايان نمي‌رسد، مگر اينکه تو دست از تلاش برداري. سعادت، خوشبختي نيست. خوشبختي داغ و پرهيجان است و مي‌تواند برمبناي چنين خاصيتي به سردي و ملال‌آوري نيز بگرايد و كسل كننده شود. اما سعادت از جنس بودن است، هر چه بيش‌تر وجود را در هستي گسترانده شود و يگانگي صورت پذيرد، سعادتمندي بيشتري حاصل خواهد شد. هستي براي انسان خوشبخت، موضوعي براي تفكر است، اما انسان سعادتمند در هستي حضور مي‌يابد.


انسان خوشبخت، ديگران را كار ابزاري براي پيشبرد امور خويش مي‌بيند، اما فرد سعادتمند، ديگران را نيز زنده و پرشور و هر آنچه هستند خواهد ديد و شناخت. انسانهاي خوشبخت داراي ايست وجوديند، اما سعادتمند، سيال و جاري و ترانه‌خوان است.


3. توصیه دوستانه: خدا و كلاغ


کلاغ لکه ننگي بود بر دامن آسمان و وصله ناجور برلباس هستي و صداي ناهموار و ناموزونش خراشي بود بر صورت احساس. با صدايش نه گلي مي‌شکفت و نه لبخندي بر لبي مي‌نشست. صدايش، اعتراضي بود که در گوش زمين مي‌پيچيد. کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ فکر مي‌کرد در دايره قسمت، نازيبايي‌ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتي است که هرگز او را شامل نمي‌شود.


کلاغ غمگينانه گفت: کاش خداوند اين لکه سياه را از هستي ميزدود و بالهايش را مي‌بست تا ديگر آواز نخواند.


خدا گفت: " صدايت ترنمي است که هر گوشي آن را بلد نيست، فرشته‌ها با صداي تو به وجد مي‌آيند. سياه کوچکم ! بخوان. فرشته‌ها منتظر هستند." و کلاغ هيچ نگفت.


خدا گفت:" سياه چنان مرکبي است که زيبايي را از آن مي‌نويسند و تو اين چنين زيبايي‌ات را بنويس و اگر نباشي، جهان من چيزي کم دارد، خودت را از آسمانم دريغ نکن " و کلاغ باز خاموش بود.


خدا گفت:" بخوان براي من . بخوان اين منم که دوستت دارم، سياهي‌ات را و خواندنت را" و کلاغ خواند. اما اين بار عاشقانه‌ترين آوازش را خدا گوش داد و لذت برد.


4. توصیه دوستانه: آموختني‌ها


آموخته‌ام که : در جست و جوي محبت و خوشبختي زماني براي تلف کردن وجود ندارد.


آموخته‌ام که : بهترين کلاس دنيا کلاسي است که زير پاي خالق‌ترين فرد (خالق يکتا) است .


آموخته‌ام که: تنها چيزي که يک شخص مي‌خواهد فقط دستي است براي گرفتن او و قلبي است براي فهميدنش.